
میلاد حضرت فاطمه (س)، هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر مبارک باد



باز می آید بهار و می دمد
سبزه ها ، گل ها ز قلب سرد خاک
باز می آید بهار و می برد
رنگ غم از چهره های خوب و پاک
باز خورشید قشنگ و مهربان
دستهای گرم خود وا می کند
می نشیند گوشه ای و باز هم
کوچ سرما را تماشا می کند
برف ها را در بغل جا می دهد
تا ز شرمی آتشین آبش کند
چشمه را سیراب از چشمان برف
بید را با باد بی تابش کند
با دوچشمانی خمار آنسوی تر
می نشیند در تماشای بهار
عطرباد و رقص ناز نسترن
مستی آن آهوان بی قرار




بقیه عکس ها در ادامه مطلب مشاهده فرمایید

تخم مرغ های رنگی یادش بخیر
در هفت سین، سیب را از همه بیشتر دوست دارم چون نماد زندگی و حیات است و بعد از آن عاشق ماهی هستم. خیلی پیش آمده که مدت ها زل بزنم به تنگ ماهی.
یک سال عید قرار شد تخم مرغ های عید را من رنگ کنم. من هم با آبرنگ آن ها را قرمز و زرد کردم. بعد از تحویل سال مدام می آمدم و بهشون نگاه می کردم و عاشقشان شده بودم. آخر سر طاقت نیاوردم و روز سوم تخم مرغ ها را شکستم و خوردم. اما الان که بزرگ شدم.....



حاجی فیروزه
سالی یه روزه
هر کی بخنده
شاد و پیروزه
اومده از راه دور
با لب خندون
یه دستش نقل و نبات
یه دستش گلدون
اومده مژده بده
فصل بهاره
برای ما بچه ها
شادی میاره
عمو نوروزه
سالی یه روزه
هر کی بخنده
شاد و پیروزه


* مرد خسیس و الاغش
می گویند روزی مردی گندم بارالاغ خود کرد و به درخانه مردی خسیس رسید، پای الاغ لنگید والاغ زمین خورد و بار روی زمین ماند. او درخانه مرد خسیس را زد و از اوخواست که الاغش رابه امانت به او بدهد تا بارش روی زمین نماند. مرد خسیس با خودش عهد کرده بود که الاغ خود را به کسی به امانت ندهد. چون قبلا این کار را کرده بود و پشیمان شده بود شاید هم ازالاغش بار زیاد کشیده بودند. گفت: الاغ ندارم و درهمان لحظه صدای عرعر الاغش ازطویله آمد.
مردگفت:صدای عرعرالاغت را نمی شنوی که به من دروغ می گویی؟ مرد خسیس گفت: رفیق! ماپنجاه سال است که همدیگر رامی شناسیم. توبه حرف من گوش نمیدهی به صدای عرعرالاغم گوش میدهی و آن را باور میکنی !
* چراغ جادو و آرزوی سه آفریقایی
دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یکدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.
آفریقایی میگه: منو سفید کن.
تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره سومی میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری.
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن.
منبع:تبیان



بالاخره انتظار تموم شده بود. آخه12 بهمن بود، بهمن سال 1357. روزهای زیادی بود که همه منتظر بودند تا امام خمینی (ره) به کشور برگردن.حالا صبر ومقاومت مردم نتیجه داده بود.مردم مدت زمان زیادی در برار رژیم شاه صبر کرده بودند و برای پیروزی از هیچ سعی وتلاشی دریغ نکرده بودند. همه روزهای سختی رو پشت سر گذاشته بودند اما با اومدن امام خمینی (ره) همه ی سختی ها رو فراموش کرده بودند.
نزدیک ساعت 9 بود دیگه شلوغی به اوج خودش رسیده بود .فرودگاه مهرآباد هیچ وقت این همه جمعیت ندیده بود. گروه های مختلف برای استقبال آماده شده بودند. عده ای از نوجوونای شهر برای خوش آمدگویی سرود خمینی ای امام رو زمزمه می کردند.
امام خمینی( ره) بعد از فاصله طولانی که از زمان اومدنشون گذشت به محل سخنرانی رسیدند ودر سخنانشون بعد از قدردانی از مردم به خاطر صبر و مقاومتی که کرده بودند اونچه که برای پیشرفت وبه نتیجه رسین اهداف انقلاب اسلامی لازم بود برای مردم بیان کردند...




" رنگ خداست وچه رنگی بهتر از رنگ خدا و ما او را می پرستیم. "
سوره بقره آیه 138
قصه هایی که خدا می گفت آبی بودند، آبی ارغوانی. قصه های خدا ما را یاد آسمان می انداختند، یاد آسمان و دریا. یاد لبخندهایی که آبی بودند، یاد بادهایی که روی عرشه می وزیدند و یاد اتفاق هایی که آرام می افتادند.
شعرهایی که خدا یادمان می داد سبز بودند، سبز چمنی. شعرهای خدا مارا یاد درختان می انداختند. یاد درختان و بهار. یاد نگاه هایی که سبز بودند و یاد روزهایی که مثل نسیم، آرام می وزیدند و در تقویم ما جا می شدند.
دست های خدا پر از قصه و شعر بود. قصه ها وشعرهایی که همرنگ دنیای ما بود. اصلا انگار تکه ای از ما بود. قصه ها و شعرهایی که در آن ها رنگین کمان بود و روحمان را رنگ می کرد.
دست های خدا پر از موسیقی بود. موسیقی های ملایم وخاص. موسیقی هایی که خدا در آن ها یک دنیا رنگ آفریده بود و ما با قلم موهای بزرگمان هر نتی از این موسیقی را رنگی می زدیم.
رنگ های خدا امتداد جان ما را نقاشی می کردند و باد بادک هایی از درون ما شروع به پرواز می کردند. بادبادک هایی پر از قصه و شعر و موسیقی. بادبادک هایمان بالا می رفتند و ما فکر می کردیم وقتی به خدا برسند، خدا آن ها را چه رنگی خواهد زد.
خدا با رنگ هایش بادبادک هایمان را هفت رنگ کرد و دوباره به سوی ما فرستاد. لبخندهایمان رنگ گرفت و قصه ای تازه از درونمان شروع شد.
و ما اینگونه باور کردیم هفت رنگ خدا را. و بادبادک هایمان را که بوی دستان خدا می دادند.
بعضی از دوستای خوبم درخواست آموزش نقاشی پلنگ صورتی رو داده بودن

به صورت شکل زیر صورت پلنگ صورتی رو با مداد صورتی می کشیم :

تبلیغات 







نظرات